|
همه بیان درد ما مجرد ها رو ببینند
|
|
|
|
||||
|
پيرزني در خواب به خدا گفت : « خدايا من خيلي تنها هستم. آيا مهمان خانه من مي شوي؟ ندايي به او گفت که فردا خدا به ديدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو زدن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را که بلد بود پخت . سپس نشست و منتظر ماند . چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد . پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پيرمرد فقيري بود، پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد ، پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد ، باز در خانه به صدا در آمد . پيرزن دوباره در را باز کرد. اين بار کودکي که از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد. ولي پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزديک غروب ، بارديگر در خانه به صدا در آمد . اين با پيرزن مطمئن بود که خدا آمده پس با عجله به سوي در دويد. در را باز کرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن فقير از او کمي پول خواست تا براي کدوکان گرسنه اش غذا بخرد. پيرزن که خيلي عصباني بود با داد و فرياد زن فقير را دور کرد. شب شد ولي خدا نيامد . پيرزن نا اميد شد و با ناراحتي سر به آسما بلند کرد و به خدا گفت خدايا مگر تو نگفتي که امروز به ديدنم مي آيي؟ جواب آمد که خدا سه بار به در خانه ات آمد و تو هرسه بار در را به روي او بستي! نوشته هاي دلنشين از جهانبخش موسوي رکعتي پ ن:
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:16 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیشب بعد از اینکه از بیرون آمدیم سر کوچه با یکی از دوستهام که تقریبا دوهفته ای بود ندیده بودمش شروع کردین به صحبت "
میگفت :"یکی دوروز دیگه دوباره میخوام برم خاستگاری " گفتم : "مگه دفعه اولی هم در کار بوده ؟؟؟؟؟؟؟" گفت": "آره بابا هفته پیش رفتیم خاستگاری خواهر ..... ولی گفتن میخواد درس بخونه و بهونه در آوردن (تازه کلی هم به این بچه درس بدوبیرا گفت). حالا دوست بابام یه دختر داره میخوام بریم خاستگاریش تا ببینیم چی میشه ؟؟؟
من داشتم شاخ در می آوردم (یکی تو ۱۵ روز دوبار میره خاستگاری ما هنوز دنبال کیس مناسب می گردیم)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
« هوالمحبوب »
من گدای علی ام غیر علی ارباب نیست هیچ باده جز شراب خم حیدر ناب نیست ای گدایان ، جود و بخشش بی علی افسانه است باب بی عشق علی لایق دق الباب نیست پادشاهان کرم روزی ز مولا میخورند هیچ کس جز خدا مستغنی ابن باب نیست لافتی الا علی مدح خدا از حیدر است هیچ شیری جز علی اندر دل اصحاب نیست جز علی در خاک در افلاک و درکون و مکان زاد او در کعبه مقتول فی المححراب نیست بهر رفتن از صراط اسباب و توشه لازم است هر کسی گفت یا علی محتاج به اسباب نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:57 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
"آخر سر من هم باید به زور متوسل بشم!!!"( این مبحث خیلی خیلی جدیه!!!)
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:37 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یکی از دوستام ( محمد) فقط با داشت IDتونست وب منو پیدا کنه !!!!!!(چه زرنگه این بچه)
کامت (خصوصی)گذاشته که براری زن گرفتن باید شورت مامان دوز بپوشم!!!
آهای اونای که ازدواج کردین کمکم کنید اگر حرف محمد درسته بگین که من هم بی نسیب نمونم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:56 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من تو حرفهام گفتم که زن میخوام ولی من دربه در زن نیستم که!!!!!
هنوز هم نترشیدم !!! هنوز کچل نشدم!!!! هنوز کلی شهر و استان هست که من نرفتم اونجاهارو ببینم!!! هنوز کلی کشور ها هستند که من نرفتم اونجاهارو ببینم!!! هنوز از تخم مرغ خسته نشدم!!! .... ... ... بابا من زن میخوام ولی ........؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
موضوع یک موش بود که به یک مرد کمک می کرد تا آشپزی کنه. خیلی باحال بود . اگر این خانم ها از موش نمیترسیدند و هر کدام یک کمک آشپز موش داشتند میتونستند آشپزهای خوبی باشند و اینقدر غذا رو نسوزونند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا یادم نرفته : جالبتر از همه این که افرادی که اونجا بودن هر کدام صدای ضبط خودشون رو زیاد میکردن و مردها و زنها شروع میکردن به حرکات موزون .(وای وای...) باخودم فکر می کردم که چند حالت بیشتر نداشت. ۱. اونها مطمئن بودن که ما همه باهم برادر خواهریم . ۲. ما رو و دیگران که کم هم نبودن نمیدیدند. ۳. یا همه رو زیر سن تکلیف میدونستند. ۴. هیچ کدام . نظر شمارا برای این پست ، به زیبای این پست کمک میکند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:35 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساعت 11 تازه از خانه زدیم بیرون ،حرکت کردیم سمت طبیعت .
قبل از غذا بحث زیبای ازدواج رو شروع کردن هرکس یک نظر زیبا می داد ولی بهترین نتیجه این بود که دختر خاله محترم (دمش گرم) لطف کنه و آستین بالا بزنه . شاید عنایتی شد و مجردها هم ...
اگر بشه چی میشه
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول اردیبل یک دفترچه از چادرهای بین راهی حلال اهمر گرفتم ( یعنی خودشان دادن) اول از همه چند دقیقه تو عکس رو جلدش گیر کردیم (گیر ندین که بگم عکس چی بوده) و به بچه ها نشان دادم بعد شروع کردم به خواندن یک حکایت جالب دیدم ( که قبلاً خونده بودم) ولی خالی از لطف نیست که شما هم بخونید!!!!! بخون عبرت بگیر...."هی نگو من ...میخوام. فردی قصد بالا رفتن از کوهی را کرد و بعد از مدتی تمرین شروع کرد به حرکت کردن تا زمانی که روز به پایان رسید و آسمان روبه تاریکی رفت . کوه نورد قصه ما از حرکت کردن دست بر نداشت تا جایی که دیگر هیچ جایی را نمیدید و در آن هنگام پایش لرزید و از پرتگاه به پایین پرت شد در هنگامی که از زنده مانئن ناامید شده بود طنابی را که به خود بسته بود اورا بین زمین آسمان نگه داشت . راهی برای نجاتت پیدا نمیکرد بجز متوسل شدن به خدا ..... ندای آمد که اگر میخواهی زنده بمانی طناب را پاره کن ........طناب را پاره کن ..... . . کوهنورد که تمام زندگی خود را در وجود طناب می دانست اینکار را نکرد . . . . . . . فردا صبح گروه امداد جنازه فردی را که به وسیله طناب با فاصله ناچیزی از زمین آویزان شده بود پیدا کرد . ماچطور هستیم آیا به طناب زندگی چنگ زده ایم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ("اگر جایی از این داستان بالا و پایین شده بود شرمنده چون دفترچه رو دادم به علیرضا") با شما مگه نبودم طناب رو رها کن و به خدا فکر کن !!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:21 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ایام عید! زمانی بود که مدسه میرفتیم یکی از موضوعات همیشگی معلمان محترم انشاء این بود که : تعطیلات نوروز را چگونه گزراندید؟ به یاد ایام و معلمان محترم میخوام بنویسم : نه نمیخوام از اول تا آخر رو بگم " خیته کننده میشه" ولی خیلی اجمالی میگم : ایام عید رو با دو تا مسافرت گزراندم که هردو با هم زمین تا زیرزمین فرق داشتن....... اول : "28 اسفند ( با کاروان راهیان نور) رفتیم مناطق جنگی ، برای اولین بار بود که به این متاطق رفته بودم. راستی موقع سال تحویل " دوکوه" بودیم که داستانش رو بعد میگم ، خیلی باحال بود ( عروسییییییی). خیلی جاها رفیم : فکه ، دوکوهه ، هویزه ، شلمچه ، دهلاویه ، طلائیه ، خرمشهر ، کرخه ، فتح المبین ، دشت عباس و...... اونجا هرچی دست به قلم بردم ، توصیف فضا بود که وقتی مسافرت تمام شد متوجه شدم چی نوشتم . اونجا رو باید برین تا ببینید من هر چی بگم " اون اثر خاک چی بود " نمیشه. همین رو بگم "که اونجا خیلی کم به فکر مجرد بودن می افتید." دوم: چهار شنبه 7 فروردین 87 با پسرخاله هام (البته پسر خاله هام هم مثل خودم مجردند) رفتیم شمال ولی از "سرعین اردبیل" سر در آوردیم. شهر هی تا آستا نزدیک به هم بودند ولی بعد از آستارا پراکندگی شهر ها بیشتر شده بودند. شهرهای مثل "بهشر ، بابل ، بابلسر ، محمود آباد ، فریدون کنار ، نور ، سی سنگان ، نوشهر ، دریا کنار ، چالوس ، آستارا ، اردبیل ، سرعین و...... ( سعادت پدا کردن تا ما از اونها دیدن کنیم.) ولی تو این مسافرت خیلی کم می شد به فکر مجرد بودن نبفتاد. . . . راستی چرا؟؟؟؟؟؟ چرا مسافرت اول با مسافرت دوم همچین فرق بزرگی داشت؟؟؟ (" ولی مسافرت اول بیشتر به دلم نشست") جواب بدین تا برنده 158دستگاه ماشین ال90 شوید ( سنگ بزرگ نشانه .....) اگرشد عکس هاشون رو میزارم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:0 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام عید همه مبارک ( البته بعد از یک هفته) من شرمنده ام چون که مسافرت بودم یه همین علت نتونستم آپ کنم .
به جان خودم اونجای که بودم دسترسی به نت نداشتم یه خیلی خاطره خوب دارم که بزودی براتون میگم ( این مسافرت خیلی به فهم بهترم کمک کرد)
ولی نمیدونم چرا هنوز من .... میخوام...
این دسته گل رو تقدیم میکنم به همه افرادی که من رو دوست دارن
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 13:19 توسط morteza
|
|
|||||
|
|||||